کند و کاو دنیای زنانه در «فریب خورده»‌ی کاپولا – افزایش لایک اینستا

روزنامه اعتماد – بهار سرلک: «فریب‌خورده» تازه‌ترین ساخته سوفیا کاپولا است که در هفتادمین جشنواره فیلم کن جایزه بهترین کارگردانی را برای این فیلمساز امریکایی به ارمغان آورد
کافی است برای مقایسه به دو سکانسِ آغازین «فریب‌خورده»ی سیگل و کاپولا، و نخستین برخوردِ اِیمی و سرجوخه مک‌برنی نگاهی انداخته تا دریابیم که کاپولا تا چه اندازه در نمایشِ تصویر ابعادِ روانی زنانه و عواطف باطنی‌شان محافظه‌کار و حتی «فریبکارانه» عمل می‌کند؛ وقتی این مواجهه را به برخوردی کودکانه و ساده‌دلانه فرومی‌کاهد، با گام‌زدن دوشادوشِ مک‌برنی و ایمی، که به یک قدم‌زنی نسبتا طولانی و گفت‌وگوی بی‌دلیل نیز بدل شده است. یا برای نمونه، شخصیت کارول که در نسخه کاپولا بخش قابل‌توجه شخصیتی‌اش به عنوان دختری یاغی‌ نسبت به دیگران، جای خود را به شرم‌آگینی عذاب‌آورِ و گناه‌آلود همتایش (با بازی ال فنینگ) می‌دهد.

«فریب‌خورده» بالغ‌تر و تیره‌تر به نظر می‌رسد. حدس می‌زنم حالا کمتر خجالتی هستم و اهمیت کمتری به افکار والدینم می‌دهم. دیدگاه‌ بیشتری از دوره‌های متفاوت و بلوغ زنانه دارم چرا که سن تک تک آنها را پشت سر گذاشته‌ام. آن سن را که کشف می‌کنی چطور بر مردها تاثیرگذار هستی، گذرانده‌ام و می‌دانم چطور می‌توان مادری آینده‌نگر بود.

مشتاقانه پذیرای گوتیک جنوبی بودم چون هرگز کاری در این ژانر نکرده‌ام. رفتن به این سو جالب است.

‌ می‌توانم بپرسم فیلم بعدی‌تان چیست؟


اما بخش عمده این میزان از بی‌حسی، عدم اثربخشی و دلمردگی اتفاقا از رویکرد و نگاه کاپولا نشات می‌گیرد؛ چرا که او به بهای ارایه فضایی «زنانه»تر از رویدادهای این عمارت و مواجهاتِ زنان جنوبی مدرسه با مک‌برنی شمالی، در دام گونه‌ای واپس‌نگری محتاطانه نیز گرفتار آمده است – همچون شخصیت مک‌برنی در این موزه مومی و ما در مقام مخاطب. ارایه فضایی که بسیاری از حس‌ها و تمناهای زنانه بی‌آنکه در آن امکان نمود و بروز یابند، در مسلخِ نگرش تحمیلی کارگردان صرفا شخصیت‌هایی می‌آفریند تک‌بعدی، عاری از هر پیچیدگی درونی و البته آن طور که کاپولا مدنظر دارد، زنانی «یکسره» نیک‌سرشت و به دور از وسوسه (حال آنکه باید اشاره کنیم عنوان اولیه رمان کالینان «شیطان منقوش» بوده که اشاره‌ای است به درونمایه اغوا و وسوسه‌ای که مک‌برنی برمی‌انگیزد) .

‌ این فیلم در دوران بزرگی، منظورم دوره‌ای سیاسی است، بیرون آمد.

‌ گروهی بی‌نظیر از بازیگران بااستعداد دارید: دوباره با کریستین دانست و ال فنینگ همکاری کرده‌اید. با نیکول کیدمن همکاری کردید، بازیگری که سالی موفق را پشت سر می‌گذارد. وقتی این پروژه را شروع کردید، آنها را در ذهن‌تان متصور شدید؟

حتی مقایسه‌ای گذرا میانِ آنچه فارل در ساخته کاپولا تجسم می‌بخشد با آن امکانی که پیش‌تر کلینت ایستوود در «فریب‌خورده»ی دان سیگل به آن جامه عمل پوشانده بود، به دقت نشان‌ می‌دهد که در فیلم سوفیا کاپولا در وهله اول چه چیز از دست رفته است: غیابِ مغناطیسمِ مردانه شخصیت مک‌برنی (در ژست‌ها، حالات، و کلام) به معنی عدم باورپذیری هرگونه علاقه از جانبِ زنان مدرسه شبانه‌روزی فارنزورث است و فقدانِ آن انرژی و جذبه‌ای که مک‌برنی باید با بدنِ آسیب‌دیده و زخمی مردانه‌اش از آتش جنگ به این‌بارگاه عزلت زنانه بیاورد، به سست کردنِ منطقِ داستانی فیلم می‌انجامد.

 حالا کم‌تر خجالتی هستم

‌ چیزی که درباره ال دوست داشتم این بود که می‌توان با او همدردی کرد برعکس فیلم اصلی که در آن زن جذابی به تصویر کشیده می‌شود.

این جنگل، تاریخی سیاه دارد. زیبایی دارد اما تیرگی‌ای در آنها هست. یک خانه برای برداشت‌های داخلی داشتیم و خانه‌ای دیگر برای برداشت‌های خارجی که در نهایت آنها را کنار یکدیگر گذاشتیم. برای برداشت‌های داخلی فیلمبرداری در شهر انجام شد و برای برداشت‌های خارجی به این جنگل رفتیم. با این تعداد خانم بخش خلق هنری خیلی خوبی داشتیم. دیدن اینکه کالین روی بالش‌های توردار دراز کشیده است، جالب بود. عاشق خزه‌های اسپانیایی بودم که مخصوص این منطقه هستند، زیبا و تسخیرکننده‌اند. برای من خیلی مهم است که در لوکیشنی حقیقی فیلمبرداری کنم، الهام‌بخش است.

روزنامه اعتماد – بهار سرلک: «فریب‌خورده» تازه‌ترین ساخته سوفیا کاپولا است که در هفتادمین جشنواره فیلم کن جایزه بهترین کارگردانی را برای این فیلمساز امریکایی به ارمغان آورد. به گفته کاپولا هدف اصلی او از ساخت این فیلم، بخشیدن نگاهی زنانه به این داستان بود. داستانی که دان سیگل در سال ١٩٧١ با بازی کلینت ایستوود روی پرده برد، برگرفته از رمانی به همین نام نوشته توماس پ. کالینان بود که قرائت مردانه سیگل از دنیای زنان برای کاپولا انگیزه‌ای می‌شود تا این فیلم را جلوی دوربین ببرد. اما کاپولا بی‌توجه به عنصری مهم، داستان «فریب‌خورده» را ساخت؛ حذف تنها شخصیت سیاهپوست، برده‌ای به نام هیلی که در رمان کالینان و اقتباس سینمایی سیگل حضور داشت، گریبان این فیلمساز را گرفت.

داستان ششمین ساخته کاپولا طی جنگ داخلی امریکا روی می‌دهد و روایت سرباز مجروح (یانکی اهل شمال امریکا) فراری از جنگ با بازی کالین فارل است که در مدرسه شبانه‌روزی دخترانه‌ای در جنوب پناه می‌گیرد. بازیگران زن ساکن در این مدرسه نیکول کیدمن، کریستین دانست، ال فنینگ و… هستند. اما طولی نمی‌کشد تمایلات پنهانی این زنان بدل به رقابت‌ها و حسادت‌هایی می‌شود که در نهایت به قتل او منجر می‌شود.
فارل توامان به لحاظِ بازی خنثی، تخت و بی‌حس‌وحالش کل وضعیت عمارت فارنزورث را در عوض آفرینش تنش و کششِ مردانه به ورطه‌ای سترون درمی‌اندازد و عملا بنیادی‌ترینِ درونمایه «فریب‌خورده» و فضایی را که باید در تمام طول فیلم حاضر باشد، نقض می‌کند؛ بدین معنا که فارل با همه بی‌حسی، کرختی و عدم جذابیتش یکی از بدترین گزینه‌های ممکن برای تجسدبخشی به مغناطیسمِ نیرومند و پرکششِ سرجوخه مک‌برنی در بین جمع زنان فیلم است.


اما کاپولا، در اقتباس خود از رمان توماس پ. کالینان و عملا بازسازی نسخه سینمایی دان سیگل (١٩٧١) چه رویکردی را پی گرفته و چه چیز خلق می‌کند؟ تا آنجا که به بحثِ رویکرد فیلم، دست‌کم صرفا با توجه به حضورِ کاپولا پشت دوربین بازمی‌گردد، اقتباس و بازسازی «فریب‌خورده» واجدِ نگاهی «زنانه»تر به مصالحِ داستانی و فیلمیک پیشین است. این امر بی‌شک، ساده‌ترین تعبیر در مواجهه با فیلمِ کاپولاست اما دشواری بحث از «فریب‌خورده»ی او به واقع لحظه‌ای آغاز می‌شود که فارغ از برچسبِ ساده‌انگارانه فمینیستی – که تقریبا به هر فیلمی که توسط فیلمسازان زن ساخته شده، اطلاق می‌شود – بکوشیم نه فقط ظرافت‌ها و پیچیدگی‌های نگاه زنانه پشت دوربین را ارزیابی کنیم بلکه همچنین این پرسش را طرح کنیم که یک فیلم فارغ از موضوعِ داستانی و نگاهِ مسلط بر آن کدامین ظرفیت‌های خلاقانه سینمایی را به فعل درآورده است؟

آیین فروتن: زمانه، دورانِ جنگ‌های انفصال است. جدالِ سربازانِ جنوبی و یانکی‌های شمالی امریکایی، یا دقیق‌تر آن‌طور که تازه‌ترین ساخته سوفیا کاپولا، «فریب‌خورده»، آشکار می‌کند: ویرجینیای ١٨٦٤، سومین سالی ‌است که از جنگ می‌گذرد. بیرون از مدرسه شبانه‌روزی دخترانه فارنزوُرث، ستیز و نبرد مردان جنگ در جریان است؛ آنجا که یکی از دختران این مدرسه، اِیمی (اونا لارنس)، سرجوخه جان مک‌برنی (با بازی کالین فارل) زخمی و محتضر را یافته و او را به عمارتِ فارنزورث می‌برد.

‌ دان سیگل «فریب‌خورده» را برای بازسازی پرسونای کلینت ایستوود و جدا کردن او از شهرتی که داشت، ساخت. کالین فارل هم به نوعی در گذشته چنین شهرتی داشت. انتخاب فارل، انتخابی عامدانه بود؟

 حالا کم‌تر خجالتی هستم

به این موضوع فکر نکرده بودم! فارل جذاب و کاریزماتیک است؛ خانم‌ها از او خوش‌شان می‌آید. از خانم‌های بسیاری، دوستانم و مادرانی که در مدرسه فرزندان‌شان حضور داشتند، پرسیده‌ام: «چه کسی به نظرتان جذاب است؟» نظری که آنها می‌دهند خیلی جالب است. او پرسونای پسر بد را داشت. او واقعا دلربا است. نمی‌شود که او مرد جذابِ احمقی باشد چون باید آنقدر شخصیت پیچیده‌ای داشته باشد که همه این زنان را فریب بدهد. می‌داند چطور سراغ تک تک آنها برود. او را در این مواقع باور می‌کردم. از او خواستم داستان‌هایی از گذشته‌اش برایم بگوید، او یک جنتلمن است.
‌ خودتان را کارگردانی فمینیست می‌دانید؟

خوشبختانه در پاییز فیلمبرداری کردیم چون ابتدا قرار بود ماه آگوست (مرداد) به آنجا برویم. همه [به دیگران] می‌گفتند: «خدا را شکر اینجا نیستی.» آنجا پشه داشت و گرم بود اما ماندن در آنجا را دوست داشتم. شهر فوق‌العاده‌ای است و شبیه به جای دیگری نیست. فضا بسیار خاص است و به نظر می‌آید خانه‌ها شهر زیبایی را تسخیر کرده‌اند. مردم آنجا خیلی مهربان هستند. تاریخی طولانی دارد. در نیویورک زندگی می‌کنم و آنها خیلی بی‌خیال و کُند هستند.

وقتی برای نخستین بار به نیویورک بازگشتم، می‌گفتم «یک لحظه مهلت بدهید» تا با این سرعت خو بگیرم. عاشق شهری شدم که مرکزیتش بر موسیقی و غذا و نوشیدن استوار است؛ آنها می‌دانند چطور از زندگی لذت ببرند.
احساس کردم برده‌داری چنان موضوع مهمی است که نخواهم اینقدر پیش‌پاافتاده با آن برخورد کنم. احساس کردم باید روی این زنانی که از دنیا جدا افتاده‌اند، تمرکز کنم.

فقدان مغناطیسمِ مردانه مک‌برنی چگونه قادر است نیرویی برانگیزاننده برای دیگر شخصیت‌ها و انرژی مولد برای پیشبرد روایت و خلق فضا به دست دهد؟ آیا صرفا حضور یک مرد منفعل انگیزه لازم – نه حتی کافی – روانی برای دل‌باختگی شخصیت‌های عمارت فارنزورث را باعث می‌شود؟ حتی با فرض «باورپذیری» چنین رویکردی در شخصیت‌پردازی، این خود نقض غرضی است بر نگاهِ «زنانه» فیلم: زنانی که به راحتی فقط به واسطه حضور یک مرد فریفته و دلداده این بیگانه متخاصم می‌شوند!

عمارتِ سفید تک‌افتاده فارنزورث با سرستون‌های ایونی خود، گویی به معبدی از الهه‌گان می‌ماند؛ مامنِ پاک و راست‌کیشانه زنان و دختران جوان جنوبی که در بحبوحه جنگ داخلی، تحتِ نظارت و مدیریتِ مادرانه دوشیزه مارتا فارنزوُرث (نیکول کیدمن) و تعلیماتِ دوشیزه ادوینا (کریستین دانست) زبان فرانسه و آداب و وقار زنانه زندگی را می‌آموزند؛ تا آنکه با ورود سرجوخه مک‌برنی، این مهمان ناخوانده و مردی از جبهه دشمن، آرامش و جریانِ هرروزه این خانه دچار تلاطم و «جنگی داخلی» از جنسی دیگر می‌شود: تقابلِ زنان این خلوتگاه با یک مرد، و از دیگر سو، با یکدیگر و خویشتن.

حالا کم‌تر خجالتی هستم 

چون فیلم را از زاویه دید خودم و آنچه می‌خواهم ببینم، می‌سازم. یا شاید هم اینکه چه احساسی در قبال چگونگی تصویر شدن زنان، دارم. خیلی خوب است که فارل مرد جذاب نمادین ما باشد. وقتی سکانس باغچه را فیلمبرداری می‌کردیم، از خنده ریسه می‌رفتیم چون مثل این بود که همزمان داریم برای تقویم عکاسی می‌کنیم. فارل ورزشکار خوبی هم هست. جالب است که او را ابژه قرار دهیم.

یا حذفِ شخصیتِ برادر دروغین دوشیزه مارتا که در نسخه اصلی از خلالِ فلش‌بک‌هایی با او مواجه می‌شدیم؛ بخشی از سرکوبِ خودخواسته دوشیزه مارتا در رابطه‌اش با مردان. یا صحنه خیره‌کننده رویای دوشیزه مارتا از مک‌برنی در فیلم سیگل. و مهم‌تر از همه نحوه‌ای که در انتها، رابطه ادوینا و مک‌برنی در قالبِ توحش مک‌برنی تصویر می‌شود (و نه عشق خودخواسته) . کاپولا با حذف تمامی این جنبه‌های چالش‌برانگیز در فیلم خود (و عدم جایگزینی امکان‌هایی شخصی و تازه) و با امتناع از جسارت در رویارویی با بسیاری از مقولات، تماما اثری خنثی، رام، مطیع، سربه‌زیر و حتی جانبدارانه خلق می‌کند.

اصلا به این موضوع فکر نکرده‌ام. هیچ‌وقت به فکر برچسب زدن به خودم نبوده‌ام. فقط آنچه را که به آن علاقه‌مندم می‌سازم و حقیقتا زاویه دید زنانه را حمایت می‌کنم. همیشه احساس می‌کنم می‌خواهم فیلم‌هایی بسازم که با زن‌ها محترمانه رفتار شود چرا که احساس نمی‌کنم در نوجوانی‌ام فیلم‌های زیادی با این نگاه ساخته شده باشند. جان هیوز را دوست داشتم اما شخصیت‌هایش‌ غیرمرتبط بودند. آنها زنان ٣٥ ساله‌ای بودند که نقش نوجوان‌ها را بازی می‌کردند. همچنین احساس می‌کردم فیلم‌های نوجوانان خیلی خوب نیستند. چرا نباید نوجوان‌ها زیبایی‌شناختی خوب یا تصاویری خوب داشته باشند؟

‌ »فریب‌خورده» و «خودکشی‌ باکره‌ها» شبیه به دو جزو از یک کل هستند. چطور می‌توانید بگویید به عنوان کارگردان تغییر کرده‌اید؟

وقتی فیلم را دیدم برایم جذاب بود که این فیلمسازهای مرد – دان سیگل و کلینت ایستوود- داستان فیلمی را که در مدرسه‌ای دخترانه در جنوب روی می‌دهد، ساخته‌اند. «فریب‌خورده» (١٩٧١) چنان زاویه دید مردانه‌ای به گروهی از زنان داشت که فکر کردم «خیلی خب، می‌خواهم این داستان را از زاویه دید یک زن بگویم.»

‌ شخصیت نیکول را نقش منفی می‌دانم. از لحاظ سرکوبگری‌اش می‌گویم.

 حالا کم‌تر خجالتی هستم

او بر همه این زنان مسلط است. شخصیت‌هایی را دوست دارم که نه سیاه هستند، نه سفید چون چنین شخصیتی همذات‌پنداری می‌کند و مراقب‌ دیگران است. اگرچه شخصیت کریستین، نقش منفی سرکوب‌شده‌ای را نشان می‌دهد. خوشم می‌آید شخصیت‌ او هر دوی جنبه‌ها را دارد و خیلی معین و مشخص نیست. کالین آدم بدی است اما می‌شود با او همذات‌پنداری کرد.
درباره فیلم «فریب‌خورده» ساخته سوفیا کاپولا

‌ در لوییزیانا فیلمبرداری کردید. این تجربه شبیه به چه بود؟

کاپولا – که فستیوال کن امسال چند تمهید تکنیکی صرف را به مثابه خلاقیتِ کارگردانی، و دکوراسیون و نورپردازی قاب‌های آنتیک را به مثابه زیبایی‌شناسی و بیانگری میزانسن در نظرآورد و جایزه «بهترین کارگردانی» را به او اهدا کرد – در صحنه کشتنِ مک‌برنی با قارچ‌های سمی ناگهان برخلافِ «فریب‌خورده»ی سیگل، جان دادن و مرگ او را نه خارج از قاب که درست دربرابر خصم دید‌گان انتقام‌جوی زنان به تصویر می‌کشد.

وقتی زنان از چیزی بیزار بشوند، کار تمام است! آنها افسار مسائل را خودشان به دست می‌گیرند! خیلی نادر است که مردی قربانی زنانی می‌شود که افسار را به دست گرفته‌اند‌ و وارونه کردن داستان هم جالب است. متاسفانه دان سیگل این اطراف نیست که این حرف‌ها را بشنود. نمی‌دانم کلینت چقدر این کار را برای خودش می‌کرد؟ خیلی از بازسازی فیلم خوشم نمی‌آید. چرا باید فیلمی را بازسازی کنیم که فرد دیگری آن را ساخته است؟ اما در مورد «فریب‌خورده» احساس می‌کردم می‌توانم نسخه‌ کاملا متفاوتی از همان داستان را ارایه کنم.

‌ در مقایسه با فیلم دان سیگل، در نسخه شما از این داستان شخصیتی به نام هیلی وجود ندارد. او تنها فرد رنگین‌پوست فیلم اصلی است. چرا تصمیم گرفتید شخصیت او در این فیلم حضور نداشته باشد؟

کریستین لوپز از نشریه «filmschoolrejects» پیش از برگزاری جشنواره کن با سوفیا کاپولا به مصاحبه نشست. کاپولا در این گفت‌وگو درباره کلینت ایستوود، تجربه‌های قبلی‌اش، روایت‌های زنانه و مردانه و همچنین عنصر حذف شده تازه‌ترین ساخته‌اش صحبت کرده است.

 حالا کم‌تر خجالتی هستم

‌ سال ١٩٧١ کلینت ایستوود با بازی در فیلم «فریب‌خورده» قصد داشت وسعت کارش را نشان بدهد. انگیزه شما از ساخت این فیلم چه بود، چون شما گستردگی کارتان را قبل از این نشان داده‌اید؟
نگران بودم شخصیت کالین فارل خیلی همذات‌پندارانه به نظر بیاید چون می‌خواهم شما طرفدار دخترها باشید. احساس می‌کنم بیشتر به قدرتی مربوط می‌شود که میان زنان و این مرد به بازی گرفته می‌شود. شیفته این هستم که ابتدای داستان شبیه به بهشت یا یک رویا است. در دلش می‌گوید: «بالاخره توانستم. در خانه‌ای با این زن‌ها هستم. هر کاری دلم بخواهد، می‌کنم. » بعد به کابوسی بدل می‌شود. چنین بازی‌ای سرگرم‌کننده است.

نمی‌دانم. می‌خواهم استراحتی بکنم و بعد سعی کنم گروهم را عوض کنم و به کار بعدی‌ام فکر کنم. همیشه احساس می‌کنم بعد از تمام کردن پروژه‌ای، کار بعدی واکنشی به آنچه کار کرده‌ام خواهد بود بنابراین وقتی احساس خوشحالی کنم، ذهنم را مرتب می‌کنم و به پروژه بعدی‌ام فکر می‌کنم.

این فیلم را ندیدم اما تصاویری از آن را دیده‌ام. «خودکشی باکره‌ها» زیبایی‌شناختی مشابهی دارد. همچنین [در این دو فیلم] زیبایی‌شناختی تصویری مربوط به دهه ١٩٧٠، دختران با دامن‌های چین‌دار در زمین‌های زراعی دیده می‌شود.

‌ همان جنگل [و خانه‌ای] که بیانسه آلبوم «لیموناد» را ساخته، لوکیشن فیلمبرداری‌تان کرده‌اید؟

طیف رنگ‌های به کار رفته در فیلم بسیار تیره است. حقیقتا می‌خواستم آن جهان‌های به‌شدت زنانه و لباس‌های چین‌دار را بسازم. سایه‌های محوشده برای مردی که شخصیتی تیره دارد، به عنوان کنتراست به کار رفته است، مردی که به این دنیای بی‌رنگ و لعاب و ظریف جنوبی می‌آید.

‌ در فیلم «فریب‌خورده» تشابهات بسیاری با فیلم «خودکشی باکره‌ها» دیدم. وقتی «فریب‌خورده» را می‌ساختید، قصد داشتید فیلمی شبیه به این فیلم بسازید؟

خیلی خوش‌شانس بودم که بازیگران رویایی‌ام را به دست آوردم. وقتی برای نخستین‌بار درباره فیلم فکر کردم، گفتم: «کریستین دانست در نقش معلم و ال در نقش دانشجو» چون آنها، بازیگران محبوب من هستند و ال آنقدر سن دارد که شخصیت هرزه و خودبین را ایفا کند… ایفای کریستین در این نقش بامزه است چون با شخصیت خودش فرق دارد. شیفته او هستم که نقش زنی سرکوب‌شده را ایفا می‌کند چون این شخصیت نقطه مقابل خودش است.

هرگز تصور نمی‌کردم او این شخصیت محافظه‌کار را بازی کند. همیشه عاشق نیکول بوده‌ام و وقتی داشتم فیلمنامه را می‌نوشتم او را تصور کردم چون فکر می‌کردم شخصیت او خیلی جذاب و بزرگ است. از شوخ‌طبعی پیچیده او خوشم‌ می‌آید. بازیگران مرد زیادی را دیدم و بعد با کالین فارل ملاقات کردم. کاریزما و مردانگی او پررنگ‌تر بود. او مرد جذابی برای زنان است.
‌ می‌دانم به فیلم «پیک‌نیک در هنگینگ راک» به عنوان اثری تاثیرگذار بر این فیلم اشاره کرده‌اید.

‌ طراحی لباس فیلم‌های شما همیشه فوق‌العاده است اما لباس‌های فیلم اصلی خیلی تیره و کسل‌کننده هستند.

کاپولا با حذفِ این نیروهای بنیادین از داستان و فضای فیلمش، به موازاتِ بسط تخت، یکدست و بی‌افت‌وخیزِ روایت (برخلاف سیگل، با کش‌ دادن و هرچه طولانی‌تر کردن صحنه‌های کوچک، با تاکید اضافه بر جزییات بی‌اثر در پیشبرد داستان و دیالوگ‌های اغلب زیاده‌گو)، با پرهیز از دراماتیزه کردنِ داستان (احتمالا به بهای واقع‌نمایی هرچه بیشتر)، ایستایی و یخ‌زدگی قاب‌ها در میانه دکور، طراحی نورهای شمع و لباس‌ها نه فقط به نفسِ رُمان کالینان ضربه زده که در قیاس با سرزندگی و دینامیسمِ حسی ساخته سیگل، موزه‌ای تیره‌وتار و دلگیر ارایه کرده که آدمک‌های مومی‌ – و نه شخصیت‌هایی زنده و انسانی – در قاب‌هایش در حرکت یا جایگیری مجسمه‌گونه هستند.

‌ فیلم‌های‌تان را با هدف ارایه قرائتی زنانه، با تاکید بر آزادی، می‌سازید؛ چه از لحاظ معنایی یا چه از لحاظ جنسیتی.

‌ داستان اصلی، همانقدر که از آن لذت بردم خنده‌دار است چرا که مصمم است، بگوید ایستوود چقدر خارق‌العاده است؛ حتی با توسل به روایت زنانی که مشتاق او هستند، می‌خواهد این موضوع را عنوان کند.


در کنار همه اینها، باید به حذف یکی از شخصیت‌های ساکن عمارت دوشیزه فانزورث اشاره کنیم. شخصیتِ خدمتکار سیاه‌پوستِ مدرسه، هیلی. کاپولا، با حذف این شخصیت که در «فریب‌خورده»ی دان سیگل قادر بود بخشی از تبعیض زن سیاه‌پوست در برابر زنان سفیدپوست در نسبت با شخصیت سرجوخه مک‌برنی، را نیز به تصویر درآورد، یکسره جنبه‌ای بحث‌برانگیز در مناسبات و سلسله‌مراتب این خانه را نادیده می‌گیرد: زن خدمتکار سیاه‌پوستی که به واسطه اختلاف طبقاتی و نژادی عملا راهی به منظور دلدادگی به غریبه سفید نداشت، حال آنکه این سرباز غریبه کسی است که برای آزادی و رهایی سیاهان به جنگ علیه جنوبی‌ها پیوسته، یا آنطور که شخصیت مک‌برنی (ایستوود) در نسخه دهه هفتادی می‌گوید «تو و من باید باهم دوست باشیم… هردوی ما به نوعی اینجا زندانی هستیم».

کاپولا با کنار گذاشتنِ شخصیت هیلی، نه فقط بخش قابل ملاحظه‌ای از پیچیدگی داستان اصلی را نادیده گرفته بلکه با تمرکز بر زنانِ سفیدپوست بخشی از ماجرا را واپس‌نگرانه و ساده‌انگارانه تقلیل داده است.

 حالا کم‌تر خجالتی هستم

و هرازگاهی، نماهایی پرتلالو از نور طبیعت، ملهم از تابلوهای طبیعت‌نگارانه مکتب رودخانه هادسن، سر برمی‌آورند؛ گویی هیچ کارکردی ندارند مگر آنکه روزنه‌هایی بر رخوتِ کشنده صحنه‌های پراطناب فیلم باشند.

وقتی شخصیت‌های هر دوی فیلم‌ها را در لباس‌های رنگ‌ورورفته و گلدار می‌دیدم که در آن خانه حبس شده‌اند، [متوجه] شباهت‌هایی شدم. و در هر دوی فیلم‌ها نشان می‌دهند چقدر مردها پررمز و راز هستند؛ مثل وقتی مک‌برنی در «فریب‌خورده» برای نخستین‌بار سر میز شام می‌آید. احساس می‌کردم ‍[این دو فیلم به یکدیگر‍] مرتبط هستند‍ اما به نوعی تیرگی بیشتری در فیلم «فریب‌خورده» دیده می‌شود. شاید پیشرفتی است از آنچه با «خودکشی‌ باکره‌ها» شروع شد.


برای سخن از فیلمِ کاپولا بگذارید از انتخابِ بازیگران فیلم آغاز کنیم. بازیگران، نه تنها در مقامِ توانایی‌های هنرپیشگی و جان‌بخشی به شخصیت‌ها، بلکه از سوی دیگر، به مثابه فیگورها یا شمایلی انضمامی و عینی که بخشی از مصالحِ تصویری یک فیلم را شامل می‌شوند. کالین فارل در نقشِ سرجوخه مک‌برنی، همان‌اندازه که مرکزِ ثقلِ «فریب‌خورده»ی کاپولا است، بدل به پاشنه آشیل تمام‌عیار فیلم نیز می‌شود.

وقتی کتاب را خواندم دیدم که او شخصیتی است که مادرش سعی دارد همسری ثروتمند برایش پیدا کند و طوری دخترش را بزرگ می‌کند که برای مردها جذاب باشد. فکر می‌کنم جالب است… چون دخترهایی هستند که بدین شکل بزرگ می‌شوند، خوشبختانه من این طور نبودم. شما زنانی را می‌بینید که فکر می‌کنند جذاب بودن برای مردان، ویژگی اساسی هویت‌شان است. او فقط «هرزه» نیست، داستانی پشت این رفتارش هست.

‌ تحت تاثیر گوتیک جنوبی بودید؟ در برخی برداشت‌ها فضایی فاکنری دیده می‌شود.

درست به مانندِ قطع پای مک‌برنی توسط دوشیزه مارتا، که یکسره این عمل را در محدوده خیرخواهی/مادرانه مارتا – برای جلوگیری از مرگ مک‌برنی – می‌نشاند، بی‌آنکه با بخشیدن جنبه‌ای حسادت‌آمیز این کنش را بغرنج‌تر کند. آنچه کاپولا در «فریب‌خورده» به آن دست می‌زند، چیزی بی‌شباهت به همین قطع، حذف و برکندنِ بخش‌هایی از فیلم همچون پای مک‌برنی نیست؛ کاپولا وخامتِ یک داستان را می‌برد و دور می‌اندازد بی‌آنکه راه‌حلی برایش داشته باشد.

این مرگ و جان دادن، گویی همه آن‌چیزی است که باید از نگاه «زنانه»ی کاپولا انتظار داشته باشیم، بی‌تفاوتی به پیچیدگی‌ها و نگرش یک‌طرفه؛ حال آنکه آنچه به واقع از همان ابتدا پیش چشم‌های‌مان جان داد، اقتباس/بازسازی پُررخوتِ سوفیا کاپولا از «فریب‌خورده» بود. 


ولی بی‌رمقی و خنثی‌بودگی فارل در قالبِ شخصیت مک‌برنی تنها چیزی نیست که تمامیتِ فیلم کاپولا را به داستانی کشدار، عاری از حس و بی‌رمق بدل می‌کند. از انتخابِ شمایلِ فارل هم که بگذریم، باید با تاکید بیشتر، دست‌کم چهره‌های سرد، رنگ‌پریده و نیمه‌مرده یکدست سه بازیگر اصلی زنِ فیلم کاپولا را در نظر آوریم: نیکول کیدمن (دوشیزه مارتا)، کریستین دانست (دوشیزه ادوینا) و آلیسیا (ال فنینگ). رنگ‌باختگی و بی‌حسی سیمای این زنان، آن‌هم با توجه به دکورهای صحنه فیلم، اثاثیه‌ و مبلمان‌های سنگین و بی‌روح آنتیک عمارت و نورپردازی‌های کرخت فضاها با شمع، هرچه بیشتر این پرسش را به ذهن می‌آورد که اصلا در این سردخانه و خانه ارواح کدامین دلدادگی، تمنا یا اغوایی ممکن است؟

‌ نقش منفی فیلم را چه کسی می‌دانید؟ یا اصلا وجود دارد؟

همین مساله طبیعتا ما را به رفت‌وبرگشت‌هایی میان «فریب‌خورده» دان سیگل و «فریب‌خورده‌» کاپولا نیز وادار خواهد کرد؛ به نحوی احضارِ فیلم نخست به منظورِ ارزیابی دقیق‌تر فیلم دوم. گونه‌ای همنشینی ناگزیرِ دو فیلم در فاصله زمانی چهل‌وشش ساله.

فراموشش کردم! می‌خواهم دوباره این فیلم را ببینم. قبل از ساخت «فریب‌خورده»، فیلم دان سیگل را دیدم و دیگر آن را ندیدم اما همیشه پشت ذهنم حضور دارد. احساس می‌کردم دوست دارم به این زنان صدایی بدهم و بعد فکر کردم زاویه دید آنها را عوض کنم و زنان را طی دوران جنگ نشان بدهم؛ همیشه داستان‌های مردان در جنگ را می‌بینیم اما فکر نمی‌کنم چیزی راجع به زنانی که ترک شده‌اند، دیده باشیم. همیشه عاشق زنان اهل جنوب بودم و کل جنوب منظورم است؛ آنجا غریب و متفاوت است.

خانه آدمک‌های مومی
 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *